امیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولوامیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

ღ امیرحسین و ارمیا پسرای خونه ماღ

اولين صداي ضربان قلب

سلام هنوز نميدونم دخملي يا پسملي ، ديروز به داداش امير حسين گفتم ميخوام برم پيش دكتر آلوچه مياي با خوشحالي قبول كرد به اين دل و اميد كه دكتر منو سونوگرافي كنه و داداشي يه بار ديگه شما رو از تو مانيتور ببينه و هي در مورد آلوچه صحبت كنه. ديشب ساعت 8.15 نوبت داشتم تا نوبتمون شد ساعت 9 شد كلي داداشي از شما( آلوچه)با خانوم منشي صحبت كرد و همش ميگفت مامانم آلوچه خورده خلاصه وقتي نوبتمون شد و رفتيم تو اميرحسين با دكتر سلام كردو گفت كه ميخواد آلوچه رو از تو مانيتورببينه چه شوق و ذوقي داره اين داداش هر روز بيشتر ميشه بر خلاف تصور خودم كه فكر ميكردم زياد با اين مسئله كنار نياد اما در كل داداشي خيلي پسر خوش قلبيه،من رو تخت دراز كشيدم و دكتر روي شكمم د...
26 مرداد 1391

دومين سونو در 9 هفتگي

ني ني گلم دومين سونو رو تاريخ 20/04/91 كه انجام دادم داداش اميرحسين رو با خودم بردم چقدر دكتر وقتي داداشي رو ديد خوشحال شد بعد از اينكه داداشي رو دنيا آورد اين دومين بار بود كه ميديدش اونموقع خيلي كوچولو بود خيلي دكتر خوشحال شد به داداش ميگفت من دكترت بودم تورو دنيا آوردم اما خوب داداشي هنوز زياد نميدونه اين چيزها رو خلاصه وقتي خواستم سونو انجام بدم داداشي ميگفت چرا مامان خوابيدي مگه دلت درد ميكنه لباست زدي بالا؟ اين چيه دكتر رو شكم مامانم ميكشي ؟ وخيلي سوالات ديگه كه دكتر علي بابايي زحمت كشيدن و به همه سوالات جواب دادن و گفت مامانت آلوچه خورده با هسته ،هسته تو شكمش گير كرده بعد كم كم هسته بزرگ ميشه من در ميارم هسته رو. از همون موقع به بعد ه...
19 مرداد 1391

چند تا عكس

اميرحسين شيطون خيلي دوست داره وقتي ماماني داره تو آشپزخونه كارهاش رو انجام ميده بياد همون جا بازي كنه بيچاره آقا گاوه له شد ...
18 مرداد 1391

پسر شيطون

سلام پسرم خوبي ؟اين كه ميگن وقتي بچه ها تو خونه صداشون نياد ببين داره چه شيطوني ميكنه راسته ها مثلا خودت چند شب پيش حسابي داشتي تو خونه ورجه وورجه ميكردي يهو صدايي ازت نيومد اومدم تو آشپزخونه كه از يخچال آب بردارم بخورم ديدم بلههههه اميرحسين كنترل قطارش رو برداشته كشوهاي كابينت رو باز گذاشته و يه چاقو پيدا كرده و داره با نوك چاقو پيچهاي كنترلش رو وا ميكنه.من هاج واج نگات ميكردم تازه شما در عين خونسردي تمام داشتي بهم توضيح ميدادي همه پيچهاش رو باز كردي اون پيچ وسطيه نميتوني باز كني مياي كمكم ازم درخواست كمك هم داشتي بهت گفتم اميرحسين چرا به چاقو دست زدي خيلي خطرناكه خداي ناكرده يهو دستت ببره چي؟ اما شما ميگفتي خوب حالا بزار اين پيچ رو باز ...
13 مرداد 1391

اينم از كارتن بن تن

اميرحسين خوبم ديگه كلاس زبان نميبرمت همون كه مهد ميري فكر كنم برات كافي باشه آخه يه چند مدتي ميشه كه زياد حوصله كلاس رفتن نداري و اصلا تو كلاس حواست جمع نميكني اين قضيه رو مربي موسيقيت به من گفت مربي زبانت هم همين رو گفت و منم خيلي از اين قضيه ناراحت شدم كه چه چيز باعث شده اينجوري بشي آخه شما خيلي موسيقي و زبان دوست داري،به اين نتيجه رسيدم كه ديگه اصلا اصلا بهت اجازه ندم كارتن بن تن نگاه كني كه خيلي روت تاثير منفي گذاشته بود همش ميخواستي خودت رو عين شخصيت بن تن جا بدي تو كلاس موسيقي همش همين كار رو ميكردي مرتب به بچه ها ميگفتي كه ميخواي موجود يخي بشي يا نميدونم از اين هيولاهايي كه بن تن ميشد مقصر اصلي هم منم كه بدون اينكه بدونم اصلا بن تن چي...
8 مرداد 1391
1